در روياهاي كودكي ام پرسه مي زند
و حضور پر تپش عشقي بي انتها
ذره ذره
مرا پر مي كند
آن گاه كه من در گاهواره مادر
بالالايي به خواب مي روم.
(۱)
هوش درختان زنده است
وحافظه ی کرکس ها
هنوز
اولین شکار را
به یادشان می آورد
و گل ها هنوز نبوغ دل بری شان را
حفظ کرده اند
و ستارگان سمج
هنوز
با سوسوی حقیر خویش
اثبات خدا را پا می فشرند
و عنکبوتی که هر سال
وقت خانه تکانی که می شود
تارهایش را بر می دارد
پیش از آن که گناهی مرتکب شوم
و مدتی
آفتابی نمی شود
من اما می دانم
آن قدر تنهایم
که بانوی نیمکت نشین کنار ترین پارک های جهان هم
تنهایی مرا ندارد.
تشنه ی خورشید نبود
برشته تر نمی خواست جانش را
توفان می خواست
و شعله ای
***
گندم زار
تشنه ی سوختن بود
می خواست خیره کند
بر تاول های جان خسته اش
چشم انداز غروب پاییز را
***
گندم زار دیوانه بود
دیوار نمی شناخت
و تا چشم می رفت
دستان اش را پهن کرده بود
بر آیینه ی روشن مهتاب
***
اما اکنون
این سوخته
انتظار باران دارد
تا با نوازش هایش
گور عظیم یک عاشق را
بو بکشد
